تبليغاتX

"""استفاده از متون این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع می باشد"""

دولخ






دولخ
مواظب باش گرد و خاک دولخکده دچارت نکنه!!!...
بیوگرافی دولخی من ( پست سرقفلی )

........................................................................................................

دولخ در لهجه یزدی به معنای گرد و خاک و طوفانیه که یهو شروع میشه و همه چیو بهم میریزه و زودم تموم میشه... اسم این وبلاگ صرفا واسه خنده نیست... هراز گاهی لازمه آدم توی وجودش دولخی به پا کنه و صفایی به دلش بده... دولخی باشید...

بیوگرافی

........................................................................................................

نوشته شده توسط امین دولخ در ساعت 21:39 | لینک |

عصبانیم...

نمی دونم چرا بعضی وقتا اینقدر روی بعضی چیزا حساس میشم...

الان مدتیه دیگه نیما رو مثل برادرم نمی دونم... شاید چند سال زمان بخوام تا دوباره قبولش کنم... حتی شاید بعد از چند سال هم قبولش نکنم...

اصلا می دونی چیه؟؟؟

بدم میاد از اونایی که تاثیر پذیریشون از محیط اطراف به اندازه ی تاثیر پذیری یه بچه از مادرشه... اما ادعای فهم و کمالشون گوش فلک رو کر کرده...

بدم میاد از اونایی که چون فکر می کنن و فقط فکر می کنن خیلی می فهمن کلا هیششششکی رو آدم حساب نمی کنن و همه رو مسخره می کنن...

یه چیز دیگه هم توی پرانتز بگم؟؟؟

( یه اخلاق گندی دارم که اگه یکی از چشمم افتاد دیگه نمی دونم بذارمش تو چشمم... هیچ وقت... )

زندگی اینجوری خیلی تلخه....

نوشته شده توسط امین دولخ در ساعت 9:7 | لینک |

فقر و عشق....
سلام... حال نوشتن ندارم... اما این قشنگ بود گذاشتمش اینجا...

به قول بچه ها گفتنی لایک داره هااااااا...

تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر می شد. من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایائی که خریده بودم , در صف صندوق ایستاده بودم.
جلوی من دو بچه کوچک , پسری 5 ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند.
پسرک لباسی مندرس بر تن داشت, کفش هایش پاره بود و چند اسکناس را در دست هایش می فشرد.
لباس های دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت , وقتی به صندوق رسیدیم, دخترک آهسته کفش ها را روی پیشخوان گذاشت, چنان رفتار می کرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد. صندوق دار قیمت کفش ها را گفت : 6 دلار.
پسرک پول هایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت.
بعد رو به خواهرش کرد و گفت : فکر می کنم باید کفش ها را سرجایش بگذاری ....
دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت : نه ! نه ! پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟
پسرک جواب داد: گریه نکن , شاید فردا بتوانیم پول کفش ها را در بیاوریم. من که شاهد ماجرا بودم, به سرعت 3 دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوق دار دادم.
دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت: متشکرم آقا .... متشکرم آقا ....
به طرفش خم شدم و پرسیدم : منظورت چی بود که گفتی : پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟
پسرک جواب داد: مامان خیلی مریض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عید کریسمس به بهشت بره !
دخترک ادامه داد: معلم دینی ما گفته که رنگ خیابان های بهشت طلائی رنگ است, به نظر شما اگر مامان با این کفش های طلائی تو خیابان های بهشت قدم بزنه, خوشگل نمی شه ؟
چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه می کردم , گفتم : چرا عزیزم , حق با تو است. مطمئنم که مامان شما با این کفش ها تو بهشت خیلی قشنگ می شه!!

نوشته شده توسط امین دولخ در ساعت 12:3 | لینک |

خسته!
 

چه سخته پر از درد دل باشی و نتونی حرف بزنی...

نوشته شده توسط امین دولخ در ساعت 7:39 | لینک |

هر چی خدا بخواد!

 

یه سالی از شروع پروژه می گذره و ما هیچ پولی نگرفتیم...

توی این یه سال چه حرفایی که نشنیدیم و چه زحماتی که نکشیدیم...

بی خوابی ها و کار شبانه روزی... تهمت و زهر چشم و درگیری ها و اینا که جای خود داره....

یادمه مبین تازه به دنیا اومده بود... ۱۰ روز بیشتر نداشت که خانومم و بچه رو فرستادم اصفهان... توی روزایی که بیشتر از همیشه بهم نیاز داشتن... اما درست توی همون روزا مجبور شدم ۲۰ روز ازشون دور باشم... وقتی هم اومدن باز هم نبودم و به خاطر تعصبی که روی این پروژه داشتم موندم و کار کردم تا زود تر کار انجام بشه... مبنای کار روی صداقت بود و اعتماد... بدون هیچ قراردادی و بدون هیچ پولی... یک سال جز شرمندگی چیزی سر سفره نبردم به امید اینکه روزی سرمو بالا بگیرم...

تموم شد... اما توی اوج موندیم... دیروز قراردادی تنظیم شد که بدتر از ترکمنچای بود... یه کار عظیم با حق لیسانس ۱۵۰ میلیونی و با حجم بالای اطلاعاتی که توی این مدت یکساله گرد آوری کرده بودیم و اصلاح شده بود ، با ۴ میلیون بسته شد...

یاد روزای شروع کار افتادم که با ابراهیم هم قسم شدیم آبرومونو توی کار بزاریم و مرونه پروژه رو بالا بیاریم... اما حالا چی؟؟؟

یه قرارداد با مبلغ ۴ میلیون و ضمانت ۵۰ میلیونی که باید بذاریم وسط... یعنی با اینکه ما ثابت کرده بودیم توی این کار بهترینیم و بهترین کار رو تحویل دادیم این شرکت بهمون اعتماد نداره... نمی دونم چرا اعتماد کردیم؟؟؟؟ یه اعتماد یک طرفه...

کسانی که با یه امضاء پولای میلیاردی جابجا می کنن..........................

امضاء نشد....... امروز کار تموم می شه ، با اینکه مهلت فکر کردن دادن.... اما راهی واسه فکر کردن نمونده.... امروز همه ی وجود من پر از درده... از دیروز تب کردم و به زور سر پا موندم... تازه ابراهیم که از من بیشتر زحمت کشیده خیییییییییلی از من بدتره.... اون به خاطر این پروژه همه چیزشو توی این یکسال از دست داد... شغلشو.... تحصیلشو.... سابقه شو.... بیمه شو.... روانشو.... آرامششو.... خلاصه همه چیزشو....

جالبه... ما که از اولش به ۱۵ میلیون راضی شدیم ... اما اونا که حاضر نشدن ۱۵ میلیون واسه این کار خرج کنن نرم افزار جایگزینی خریدن به مبلغ ۶۰ میلیون و چون دیدن به دردشون نمی خوره دارن یه نرم افزار دیگه می خرن ۲۰ میلیون... خنده داره.... نه ؟؟؟؟؟؟

شما باشین چه حالی میشین؟؟؟

اما من می گم هرچی خدا بخواد....

نوشته شده توسط امین دولخ در ساعت 8:14 | لینک |



Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین


به دلت نیت دریاها کن
رویاهای دختر دیروز
من و تنهایی
حرف دل
منجلاب معرفت
ماه گرفته
منتقم حضرت زهرا
یکیتا
خاطره کویر
آتش عشق